سه‌شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خواهرزن خجالتی


سلام خدمت دوستان
این داستان مال شش ماه پیش هست
من یه خواهر زن دارم به اسم شروین
از همون لحظه اول که دیدمش عاشق اندامش شده بودم هرچی خودمو بهش نزدیک میکردم یه جورایی ازم فرار میکرد
مونده بودم چجوری بکنمش
وقتی میرفتم خونشون فقط به اون فکر میکردم بعضی وقتا دزدکی ازش فیلم میگرفتم و باهاش جلق میزدم
تا اینکه تابستون سال گذشته یه نقشه ای به ذهنم خطور کرد
با یه سیم کارت جدید باهاش تماس گرفتم وپیشنهاد دوستی بهش دادم بعداز چند روز مخشو زدمو باهاش دوست شدم کم کم رومون بهم باز شد
دیگه حرفامون سکسی بود کل اندامشو واسم توصیف میکرد
یه روز ازش پرسیدم تا حالا با کسی سکس داشته
یادلش میخواد با کسی حال کنه
گفت تا حالا با کسی سکس نداشتم ولی دوست دارم بایه نفر سکس کنم
بعد برگشت گفت توچطور:
منم دروغکی بهش گفتم سه تا خوار زن دارم
هرسه تاشونو از کون میکنم
خیلی واسش جالب بود
از صداش معلوم بود داره با خودش ور میره
گفتم چته گفت هیچی دارم به یه چیزی فکر میکنم
با هزار بدبختی از زیر زبونش کشیدم که داره توفکرش دومادشونو(یعنی منو) مجسم کرده
بعد برگشت گفت اون یه نفریم که گفتم همون دومادمونه
تااین حرفارو شنیدم سرجام خشکم زد گوشی روکه قطع کردم
اومدم خونه به خانومم گفتم شب میریم خونه مامانت خیلی خوشحال شد
رفتم حموم یه دوش گرفتم کیرمو شش تیغ کردمو اماده رفتن شدیم
نمیدونم چطوری شام خوردم
شروین داشت با چشاش منو میخورد بعد شام گفت اقا افشین میشه یه نگا به رایانه من بکنین اخه هرکاری میکنم نمیتونم کانکت بشم منم از خدا خواسته پاشدم باهاش رفتم بالا
نشستم پشت کامپیوتر روشنش کدم یه صندلی اورد ونشست کنارم کامپیوتر که لود شد یه تصویر زمینه سکسی نمایان شد باخنده گفتم از این خوشگلترشو نداشتی
گفت چرا دارم
جلدی نشست بغلمو هر چی فایل سکسی داشت بهم نشون داد
منم تو این فرصت دستمو از تو شرت روی کونش گذاشته بودم دیگه تحملم تموم شده بود انداختمش روتخت شلوار و شورتشو کشیدم پایین وای چه کون نازی داشت
حدود ۱۰دقیقه واسم ساک زد کارش حرف نداشت بعد برش گردوندم یکم رو کوسش مالیدم بعد گداشتم در کونش خیلی تنگ بود به زور نصفشو کردم تو کونش داشت ازدردمیترکید
یهدفه دیدم تلفنش زنگ میخور گوشی رو برداشت خانومم بود گفت تموم کنین بیاین پایین دیگه منم با اجازه رسمی خانومم تموم ابمو ریختم تو کون خواهرش و اومدیم پایین خانومم از شروین پرسید عزیزم مشکلت حل شد شروین با بی حالی گفت اره بابا مگه میشه شوهرت کارشو ناتموم ول کنه خانومم خندید گفت این از حسن سلیقه شماست

‏ ۱ نظر: