شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

بهناز 1


اسمش بهناز بود.6-35 ساله بود.13 سال بود كه ازدواج كرده بود.زندگي ارومي داشت.تو يك شركت مدير فروش بود.شوهرش بيژن با اينكه يكم سنتي تر بود و با پدرش تو كار فرش بودن اما با كار كردن همسرش بهناز مشكلي نداشت.ما حصل ازدواجشون كه 13 سال پيشتر رقم خورده بود يك پسر به نام پدرام بود.هر روز صبح ساعت 8 از خونشون اكباتان با ماشينش كه يك 206 نقره اي بود به سمت محل كارش كه حوالي مير داماد بود ميرفت.نميشه گفت زن فوق العاده خوشگلي بود اما هر وقت يك ته ارايشي ميكرد و شيك تر ميگشت بر تعداد مزاحماش افزوده ميشد.مخصوصا كه براي اخر هفته عروسيه دختر دوستش موهاشو شرابيه تند كرده بود و بالطبع ارايششو بايد غليظ تر ميكرد.با قدي حدود 4ـ163 و وزني در حدود 8ـ57 در مجموع طرفداراي كمي نداشت................ اون روز شنبه اول هفته يك روز سرد پاييزي بود.بهناز طبق معمول پدرامو كه تازه رفته بود راهنمايي بيدار كرد و بعد از اينكه صبحانشو داد پدرام رفت دم در و سوار سرويس شد.بيژن شب قبلش با پدرش براي 10 روز كاري و شركت در نمايشگاه فرش به ازمير تركيه رفته بودند.جلوي ايينه كه خودشو ورانداز كرد ديد موهاش واقعا بهتراز اون چيزي شده كه فكرشو ميكرده.بعر از يك ارايش نسبتا غليظ تر نسبت به روزهاي قبلتر و پوشيدن 1 مانتو مشكي و1 شلواره مشكي و 1 چكمه نيم بوت پاشنه دارو يك شال خوشرنگ بلند كه مناسب براي محل كار بود سوار ماشينش شد.موقع سوار شدن وقتي خودشو تو شيشه ماشين ديد ياد حرف نسرين ارايشگرش افتاد كه در تعريف از كار خودش گفته بود موهاتو طوري خوشرنگ در ميارم كه واسط 100 تا خواستگار جوون پيدا شه.با ياد اوري اين حرف ناخداگاه خندش گرفت .بعد از چند دقيقه ماشين بهناز با سرنشينه شيكش به سمته محل كار سركار خانوم به حركت در اومد......... حوالي ميرداماد مثل هر روزيك ترافيك تكراري بود و شايد تكراري تر از اون پسرها ومردهايي بودند كه حتي اول صبح هم حوصله چشمك انداختن و بوس فرستادن به زنها رو از پشت ماشينشون داشتند.ترافيك هم زمان بيشتري به اين افرادكه از ديد بهناز بيكارتلقي ميشدند ميداد تا زمان بيشتري براي چشم چرونيه صبحگاهي داشته باشند.جواب بهناز مثل هميشه به اين ايما اشاره ها يك تبسم كوچك ظاهري و و يك خنده بلند در دل بود.شايد بهنازم مثل هر زني از اين كه مورد توجه مردا و پسراي جوون باشه لذت ميبرد اما اين لذت ناخواسته سريع جاشو به يك استدلال قويتر كه من متاهلمو صاحب يك فرزنده 12 ساله ميداد.نميشه گفت عاشق بيژن بود اما دوسش داشت.به خاطره اينكه مرد خوبي بود از نظر مالي كم نذاشته بود براي بهناز و پدرام.اساسا تابع بهناز بود تو تصميم گيريها.و حتي ميشه گفت يه جورايي زن سالاري خفيف حاكم بود بينشون.شايد به خاطراجتماعي و سر زبون دار تر بودن بهناز اين جو حاكم بود.بيژن در مجموع بيشتر اوقاتشو صرف كار ميكرد و به قول بهناز كار بيژن حوو بهناز بود.طبق معمول ماشينشو تو كوچه بغلي شركت پارك كرد.بعد از برداشتن كيفش و بستن ماشين يهو بهناز متوجه يك صدايي شد كه از پشت سرش به گوش رسيد........... - سلام ببخشيد 1 عرضي داشتم خدمتتون
برگشتن بهناز توام بود با مواجهه شدن با 1 مرد تقريبا 5-44 ساله قد بلند با اندامي مناسب و موهاي اراسته شيك پوش كه شايد بوي عطرشو ميشد از فاصله چند فرسخي استشمام كرد كه 1 جفت چشم هيز كه در حال وراندازي بهناز بود مختصاتشو كامل ميكرد.
بهناز در حالي كه سنگيني نگاه اون مردو حس ميكرد گفت :
- خواهش ميكنم بفرماييد
- جسارتا ميخواستم عرض كنم شما ماشينتونو هر رور جلوي دفتر ما پارك ميكنيد واين كار مارو سخت ميكنه براي اوردن اسباب جديد.
- واقعا نميدونستم.آ خه اين دفتر خيلي وقته بسته بوده و كسي توش كار نميكرده منم طبق عادت هميشگي ماشينمو اينجا پارك كردم به هر حال معذرت ميخوام
- خواهش ميكنم .حق با شماس ما كمتر از 1 هفتس اينجارو گرفتيم. من پژمان هستم كارم طراحيهاي گرافيكيه.قراره اينجارو دفتر مشاوره كنيم.
- به هر حال اميدوارم موافق باشيد.من الان ماشينو جابجا ميكنم.
- نه احتياجي نيست.امروز ديگه پارك كرديد قرار ما ميشه از فردا.
- بسيار خوب.پس با اجازتون
- روز خوش.
بهناز در حالي به سمت در شركت ميرفت كه احساس ميكرد از زير نگاه شهوت الود اون مرد راحت شده.دم در مهرناز همكارش كه به نوعي دوست بيرونشم بودو ديد.

- سلام مهرناز جون خوبي؟
- سلام عزيزم.صبح تو هم بخير عروسك خانوم.جاي بيژن خالي نباشه.
- مرسي عزيزم من كه ديگه عادت دارم به اين سفرهاي كاريش.
- كلك يارو كي بود كه اين افتخار نصيبش شده بود تا با شما بلاسه
- هيچي بابا ميگفت ماشينو دم دفترش نذارم
- با چشاش كه داشت ميخوردت.پدر سگ خوب چيزيم بود
- برو بابا تو هم خلي.
- خاك تو سرت.خداييش اگر با من هم صحبت ميشد ولش نميكردم.
- بابا ديوونه من شوهروو بچه دارم مثل اينكه.
- خره نگفتم برو باهاش بخواب كه .همين كه با همچين تيكه اي بيرون بري و حرف بزني كليه خودش.
با رسيدن به اتاقاشون بحثشون با 1 خداحافظيه موقتي تموم شد.مهرناز سنن 1 سالي جوونتر از بهناز بود.ازدواج خوبي نداشت.شوهرش از نظر روحي متعادل نبود.خودش زن شر و شيطون و پر سرو صدايي بود.از نظر ظاهري 2-1 سانتي كوتاهتر و لاغرتر تر از بهناز بود.در واقع جذابيتش به زور لوند صحبت كردن و مو مش كردنشو آرايش تندو بعضا لباساش بود والا خودش چيز خاصي براي عرضه نداشت(تقريبا مثل همه زنهاي ايراني!).5 سالي ميشد همكار بهناز بود و يجورايي همرازو هم صحبت هم.با بهناز كه بيرون ميرفتن گاهي به شماره دادن مردها و پسرها نه نميگفت و ميگرفت.گاها قرار ملاقاتم ميذاشت.هر از چندي هم بهنازو تشويق ميكرد به اين كار با اين استدلال كه خره الان همه يكي واسه خودشون دارن و...بالاخره خوبه آدم يكيو داشته باشه واسه لاس زدن وپر كردن اوقات بيكاري و.....اما بهناز زير بار نميرفت............. بعد از انجام كاراي معمول روزانه و پيگيريهاي كاري بهناز رو صندليش نشست.در حال خوردن چايي سعي كرد از پنجره اتاقش كه در طبقه 2 بود بيرونو ورانداز كنه.حين تماشاي بيرون نگاهش با صحنه اسباب كشيه همسايه جديدش آقاي پژمان مواجه شد.ناخواسته چند لحظه اي به پژمان كه بالاي سر كارگرا مشغول صادر كردن اوامربود خيره شد.انصافا مرد خوش تيپو شيك پوشي بود. تو حرف زدن هم اول صبحي نشون داده بود آدم خوشصحبتي هست.همه اينا ميتونست هر زنيو وسوسه كنه.بهناز پيش خودش فكر ميكرد همچين مردي بايد خانوم فوق العاده اي داشته باشه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر